تبليغاتX
نوشته های یک فرشته کوچولو
فرشته کوچولو
نوشته های یک فرشته کوچولو
salam

nemido0nam har ko0d0om az shomaha ye fekrii mikoniiiD

amma man nemito0nam beneviisam,neveshteham shodan mesle ye bacheye 5 sale,,,kham shodan...khOdamo nemido0nam

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 16:7  توسط kiki  | 

سلام
salam!!!!

hame kho0biiin????in ke nemiam neminevisam,,in nist ke nakham,nemito0nam//taze kheyliii chiza avaz shode age be kham benevisam niaz be ye downloade dorost hesabiii daram!!!!!!age barato0n mohemme ke hatman hast!!!daneshgaho dars!!!!alanam ke tabesto0ne pishe mami N dadi va.....avaz nashodam amma sharayet avaz shode!!!hame chizzz kho0be!!!!agar bekham benevisam bayad in weblogo takhte konamo yedo0ne jadid....agar beshe to0 hamin tabesto0n!!!!!!garche dige ba sabte khateratam hal nemikonam!ba sabte lahzeham amma neveshtano hano0z do0st daram!!!!!yaniii bayad benevisam hala na hatman dar morede khodam!!!i miss you s0o0o0o0o muchfereshte ko0cH0ol0o;-D

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 14:19  توسط kiki  | 

one more time...!!!
اولين بار نيست كه تو چشمهام نگاه نمي كني،چشمهايي كه همه ي دنيا رو در تو خلاصه كردن...اولين باري نيست كه تو اوج سرما گرماي بودنت رو ازم دريغ مي كني...هميشه تو بودي كه رفتي،اما هميشه من متهم بودم...جرمم؟ دوست داشتن تو،يا تو يا هيچ كس...اندفعه هم مي خواي به اين باور برسم كه تو خواستي و من نمي خوام...؟؟؟...وقتي همه ي وجودم شده دل تنگت و حواست يه دنياي ديگست؟؟؟وقتي فاصلمون 2 تا كوچه ي خلوته ولي ديدنم برات سخته؟؟!!!وقتي ثانيه هام بدون صدات سنگين مي گذرن و تو ...نه ديگه سكوتت معني خواستن نمي ده...سكوتت يعني نخواستن...چقدر مي خواي منتظر بموني تا چشمهام كم بيارن و اونوقت من بگم نمي خوام...اونوقت بازم من متهم بشم؟مي دونم ديگه هيچي واست مهم نيست...بودنم،نبودنم...باورم،ناباوريم...!!!
2 نوشته شده در  دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 14:23  توسط kiki  | 

سلام...
سلام !!!من آمدم...sharmande in key board fonte farsiii nadare...mikham ye chizaiii begam:dir0oz az abrhaye tooye jadde porsidam koja mirin???goftan:be baran!!!goftam pas ko0le bareto0n ko0?goftand:baridan hich bariii nemikhahad,vaghtii mibariii por mishaviii pas niaziii be ko0le bare ghabl az baresh nadariii....amma cheshmo dele man ye chand vaghtiii hast hichjoore ghasde safar nadaran hata be baran shoma chiiiii?
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 13:16  توسط kiki  | 

من هستم به خدا...
دوست های گلم آرین جون و مرصاد گلم بانو و آلاد عزیز...همه و همه من مشهدم همتون و دعا می کنم زودم می یام پیشتون...پس فراموشم نکنید...همتون و دوست دارم و زود زود می یام
2 نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 10:29  توسط kiki  | 

...
تو خيال كردي بري دلم برات تنگ ميشه؟؟؟؟
2 نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 11:36  توسط kiki  | 

و هنوز نمي دانم...
...نمي دانم معاشقه با ماه ارزش از دست دادن آن همه ستاره را داشت!!!!...و اين ديوانگي گنگ از كدام حس باقي مانده سخن مي گويد،يك زمزمه ي پوچ،تنفر،همه مي دانند وجود ندارد،هرچه هست عشقي باقي مانده از يك معاشقه ي طولاني است،و تنها كاري كه مي كنم،بي تفاوتم!!!!كه مي تواند آشكار سازد حس او را،تو بگو!!!
2 نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 22:51  توسط kiki  | 

part 2
توي اين فصل كارش رو خوب بلد بود!نظاره كردن بخار شيشه!!!و صدا كردن آفتاب براي تكه تكه كردن بخار يكدست روي شيشه،وقتي شيشه بخار مي گرفت،درست مثل اين بود كه چشمهاش بينايي خودشون رو از دست دادن،اون وقت ديگه يه ذره دلخوشي-برف هاي سفيد-هم ازش گرفته مي شد،و وقتي آفتاب پشت ابرها به عشق بازي مشغول بود و صداي آرام و پر از خواهش اون رو نمي شنيد ترجيح مي داد كنار شومينه بشينه و به گرماي چوبهاي سوخته يي كه معلوم نبود بار چندمه كه وجودشون آتش مي گيره و گرما مي بخشه،دل خوش كنه!!!!آتش خيلي بخشندست به همون اندازه كه تباه كنندست!!!درست نمي دونست چند وقته،چندمين زمستونه كه در كلبه رو باز نكرده!!!اما مي دونست كه يه رهگذر هر روز از جلوي كلبه اش رد ميشه و وقتي به پنجره مي رسه با يه ترديد،مي ايسته و دوباره به راهش ادامه ميده!!!و شب همون راه رو رد ميشه،براش عجيب نبود كه چرا شب ها كنار پنجرش نمي ايسته...هر كي هست و هر كاري مي كنه،براي برگشت يه هدفي داره كه زود تر بايد به مقصد برسه،شايد يك لحظه ايستادن،از مقصد دورش كنه،شايد يه پدره كه كارش خرد كردن هيزم و مقصدش يه كلبه ي پر از مهر و صفا ،با وجود يه همسر مهربون و يه پسر كوچولو...كه برگشت همسر و پدر مهربون رو انتظار مي كشن...شايد يه پير مرد كه صبح زود از كلبه مي زنه بيرون و ميره شكار...شايدم!!!!منم نمي دونم چرا حدس نمي زنه كه شايد يه دختر يا يه زن يا...مي ترسيد به اين فكر كنه كه يه پسرك جوون،پر از شادي،يا شايدم مثل خودش خسته ي خسته،شايد هيچ تمايلي براي ديدن توت هاي وحشي و درخت ها ي جنگلي،سنجاب ها و...نداشت ،اما ته دل مي خواست بدونه اون آدم كيه!!!!!اما نه جسم خستش ياري اش مي كرد و نه روح مردش...
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 19:49  توسط kiki  | 

every thing among nothing!!!!!
موهاي طلاييش روي ميز طوري پخش شده بود كه باورت نمي شد!!!ماه 5 ساعته كه تو آسمون شب داره خود نمايي مي كنه!!!!قطره هاي اشكش از حدقه ي چشمهاي آبيش كوچ كرده بودن و روي لباش سرگردون نشسته بودن!!!تنها ارتباطش با دنياي بيرون ،يه پنجره ي كوچيك بود با يه تصوير هميشگي يك نهال زرد آلو كه حالا سر به فلك كشيده بود و يك درخت سرو كه از باغ همسايه توي اطاقش سرك مي كشيد و سهم كمي كه از آسمون داشت!!!اما شب يك ماه كامل داشت كامل كامل!!!!تو شبهاي تابستون با لالايي جير جيركها به خواب مي رفت و توي شب هاي زمستون با سمفوني زوزه ي سگ ها!!!!اون پنجره،براش كافي بود تا گذر فصل ها رو با تمام وجود حس كنه!!!!تشبيه كردن رو خوب بلد بود!!!هر لحظه ي زندگيش شبيه يك فصل بود!×××××××××××××××××××××××ادامه دارد...
2 نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:35  توسط kiki  | 

00000
خواهي آموخت پيوسته تر از ديروز تشنه شوي و يك جرعه آب براي مرگ درون دلت يافت نشود! خواهي آموخت يكدم مهربان باشي و سنگ ها دلت را هدف گيرند،تو خواهي آموخت و من آموخته ها را از ياد مي برم!
2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 12:28  توسط kiki  |